درباره نویسنده
بابک سرانی آذر
حجمی از استخوان و گوشت و خون و هورمون و مواد نگهدارنده با 30 سال قدمت در جستجوی راهی برای انسان شدن...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سلام فاحشه
  • نشنود ادراک منکرناک او
  • نگاهی به جامعه شناسی خودمانی (حسن نراقی)
  • آهِ بسم الله
  • پارادایم شیفت با چاشنی شور حسینی
  • هجرت
  • چوب رب را بی صدا تو خورده ای
  • فارگیلیسی یا فینگلیشٰ بیماری خاموش نسل جدید
  • إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ
  • جهل خنک
  • حیف
  • تیتر نداریم
  • خبرنگار هستم یک ایرانی!
  • شهپر شاه هوا اوج گرفت
  • باور نمی کنم
  • پاسخی به تازه‌ترین شعر علیرضا قزوه
  • غزلی تازه از مرتضی امیری اسفندقه
  • به شکل تو
  • حسن ختام
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
کدهای اضافی کاربر



یادداشت‌های یک خبر نویس
سلام فاحشه
نویسنده: بابک سرانی آذر - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱



قصه: " نصوح مردى بدون ریش بود ،صورت و سینه هایش همانند زنان بود.

او در یکى از حمام هاى زنانه زمان خودکارگرى مى کرد و کیسه کشى و شستشوى زنان را بر عهده داشت و به اندازه اى چابک و تردست بود که همه زن ها مایل بودند کار کیسه کشى آنان را، او عهده دار شود. کم کم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل کرد که وى را از نزدیک ببیند.

فرستاد حاضرش کردند، همین که دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد قصر نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت کنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیرى نمایند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام بردو تنظیف خودش را به او واگذار کرد.

وقتى کار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهایى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتکاران مخصوصش فرمان داد همه کارگران را بگردند، تا بلکه آن گوهر پیدا شود.

طبق این دستور، ماموران کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید بدنی قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید، با این که آن بیچاره هیچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از این جهت که مى دانست تفتیش آنان سرانجامکارش را به رسوایى مى کشاند، حاضر نمى شد او را بگردند.

لذا به هر طرفى که مامورین مى رفتند تا دستگیرش کنند او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او آن طور نشان مى داد که گوهر را او ربوده است . و از این نظر مامورین براى دستگیرى او اهمیّت بیشترى قائل بودند. نصوح خودش را به داخل خزانه رسانید و همین که دید ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهمید که دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه کرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست که از این غم و رسوایى نجاتش ‍ دهد. به مجرّد این که نصوح حال توبه پیدا کرد، ناگهان از بیرون حمّام آوازى بلند شد که دست از آن بیچاره بردارید که دانه گوهر پیدا شد. پس ، از او دست کشیدند و نصوح خسته و نالان شکر الهى را بجاى آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالى را که از راه گناه کسب کرده بود، بین فقرا تقسیم کرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند که آنها را بشوید)، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج شد و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود سکونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید. اتّفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى گوید: اى نصوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت و پوستت از مال حرام روییده است ، تو باید کارى کنى که گوشت هاى بدنت بریزد. نصوح وقتى از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت که سنگ هاى گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از گوشت هاى حرام بکاهاند و خلاص نماید. نصوح این برنامه را مرتّب عمل مى کرد، تا در یکى از روزها که مشغول کار بود چشمش به گوسفندى افتاد که در آن کوه مشغول چرا بود، به فکر فرو رفت که این گوسفند از کجا آمده و مال کیست ؟  تا آن که عاقبت با خود اندیشید که این گوسفند قطعا از چوپانى فرار کرده است و به اینجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایى پنهانش کرد، و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت مى کرد تا آنکه گوسفند به فرمان الهى به تکلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شکر کن که مرا براى تو آفریده است . از آن وقت به بعد نصوح از شیر گوسفند مى خورد و عبادت مى کرد.

تا این که روزى عبور کاروانى - که راه گم کرده بود و کاروانیانش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت : ظرف هایتان را بیاورید تا به جاى آب شیرتان دهم . آنان ظرف هاى خود را مى آوردند و نصوح از شیر پر مى کرد و به قدرت الهى هیچ از شیر آن کم نمى شد، و بدین وسیله نصوح کاروانیان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر یک از مسافرین در موقع حرکت ، در برابر خدمتى که به آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى که نصوح به آنها نشان داده بود نزدیکترین راه به شهر بود، آنان براى همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.

به تدریج سایر کاروان ها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترک راه قدیمى نموده ، همین راه را اختیار نمودند، قهرا این رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایى ساخت ، و چاهى احداث کرد و آبى جارى نمود و کشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سکونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حکومت مى کرد و جمعیتى که در آن محل سکونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند. رفته رفته آوازه حسن تدبیر
نصوح ،به گوش پادشاه وقت که پدر آن دختر بود رسید، پادشاه از شنیدن این خبر، شوق دیدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نکرد و گفت : مرا با دنیا و اهل آن چکار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست .

چون که ماموران این سخن را براى پادشاه نقل کردند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن حاضر نیست پس ‍ خوب است که ما نزد او برویم ، تا هم او و هم قلعه نوبنیادش را از نزدیک ببینیم . از این رو با نزدیکان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حرکت کردند. آنگاه که به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد که جان پادشاه را بگیرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.

پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست که وى براى ملاقات او از شهر خارج شده ، در تشییع جنازه اش شرکت کرد و آنجا ماند تا به خاکش سپردند، و از این نظر که پادشاه پسرى نداشت ارکان دولت ، مصلحت را در آن دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

پس چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملکتش گسترانید و بعدا با همان دختر پادشاه که ذکرش در پیش رفت ، ازدواج کرد.

چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به کار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم کردم و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، آن را به من رد کن . نصوح گفت : بله چنین است ، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسلیم کنند. آن شخص گفت : چون از گوسفند من نگهدارى کرده اى هر آنچه از شیرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى که به تو رسیده ، نیمى از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى .

نصوح امر کرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول که در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند منشیان را دستور داد تا کشور را نیز بین آن دو تقسیم کنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى کرد. در آن موقع چوپان گفت: اى نصوح ! فقط یک چیز دیگر باقى مانده که هنوز قسمت نشده است . نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت : همین دخترى که به عقد خود درآورده اى ؛ چرا که او نیز از منفعت این میش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت کردن او مساوى با خاتمه دادن حیات وى است ، بیا و از این امر در گذر. شبان قبول نکرد. نصوح گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از این امر درگذرى ، این مرتبه هم قبول نکرد. نصوح اظهار داشت : تمامى دارائى خود را مىدهم تا از این امر صرف نظر کنى ، باز نپذیرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم کن . جلاد شمشیر را کشید تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزید و جزع کرد و از هوش‍ رفت .

در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح کرد و گفت : بدان که نه من شبان هستم و نه آن گوسفند ، گوسفند است ، بلکه ما هر دو ملک هستیم که براى امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند.

نصوح شکر الهى را بجا آورد. بعضى گفته اند آیه شریفه توبوا الى الله توبة نصوحا (تحریم – 8) اشاره به توبه همین شخص ‍ دارد"

پایان قصه

فرج الله سلحشورنیا معروف به فرج الله سلحشور، بازیگر و کارگردان و نویسنده، اولین فیلم او به کارگردانی محسن مخملباف با عنوان "توبه نصوح" روی پرده رفت و از آن سال تا کنون نزدیک به ۳۰ سال می‌گذرد.

حالا وی کسی و کسانی را فاحشه می‌خواند که عمری در امور خیریه، کمک به مردم و تلاش در عرصه هنری و فرهنگی در قلل مرتفع سینمایی حضوری فعال داشته و دارند.

یکی از این فاحشه‌ها آنجلینا جولی است که ضریب بالای فعالیت‌های خیرخواهانه‌اش حتی اعتراض سازمان ملل را نیز در بر داشته و یونیسف از او خواسته تا میزان سفرهای خیریه خود را کاهش دهد تا کارمندان سازمان ملل فرصت بررسی اوضاع و کنترل امور امنیتی را داشته باشند.

آقای سلحشور، این فاحشه که تو از تماشای نام و نگاهش بیزاری به اندازه موهای مجعد و ژل زده شما کار خیر کرده و بدون تردید تماشای نگاه هالیوودی و زیبای او بسا بهتر و سودمنرتر از تماشای صورت چروک و اخموی شما است. لبهایی که به انکار همه عادت کرده دیگر به سمت تحدب بالا، خمیده شده‌اند و چشمانی که عمری با تردید و توهم سایرین را دید زده اکنون ریز و جمع شده از پشت عینک ایتالیایی به سادگی قابل رویت نیستند.

آقای سلحشور، فیلم‌نامه یوسف پیامبر دزدی بود یا نه، در این مقال چندان دغدغه نیست اما بیا و از همان چاهی که یوسف ذات هر خلیفه الله  بیرون می‌آید، به در آی و
به آفتاب انسانیت بنگر.

آقای سلحشور، او را که مالک اشتر زمانه نامیدی این روزها خون به دل مردم کرده و اگر علی (ع) بود به صورت این مالک اشتر پاستور نشین، آب دهان می‌انداخت.

آقای سلحشور، بیا و نصوح زمان خود باش و توبه کن، توبه کن که خداوند به مومنان راستینش عزت و سربلندی می‌دهد.

نظرات ()



نشنود ادراک منکرناک او
نویسنده: بابک سرانی آذر - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

        
         گرببندد راه یک پستان بر او///بر گشاید راه صد بُستان بر او

         زانکه پستان شد حجاب آن ضعیف///از هزاران نعمت و خوان و رغیف

          پس حیات ماست موقوف فطام///اندک اندک جهد کن، تم الکلام

          چون جنین بُد آدمی، خون بُد غذا///از نجس، پاکی بَرَد مومن کذا

          چون جنین بُد آدمی خونخوار بود///بود او را بود از خون تار و پود

          ازفطام خون غذایش شیر شد///و از فطام شیر لقمه گیر شد

          و ز فطام لقمه، لقمانی شود/// طالبِ مطلوبِ پنهانی شود

          گرجنین را کس بگفتی در رحم///هست بیرون عالمی بس منتظم

          یک زمین خرمی با عرض و طول/// اندر او بس نعمت و بیحد اکول

          کوهها و بحرها و دشتها///بوستان‌ها، باغ ها و کشتها

          آسمانی بس بلند و پُر ضیا/// آفتاب و ماهتاب و صد سها

          از شمال و از جنوب و از دبور///باغها دارد عروسیها و سور

          درصفت ناید عجایبهای آن/// تو در این ظلمت چه ای در امتحان؟

          خون خوری در چار میخ تنگنا///در میان حبس و انجاس و عنا

          او به حکم حال خود منکر بُدی///زین رسالت، معرض و کافر شدی

          کاین محال است و، فریب است و غرور///زانکه وهم کور از این معنیست دور

          جنس چیزی چون ندید ادراک او/// نشنود ادراک منکرناک او

          همچنان که خلق عام اندر جهان/// زآنجهان، ابدال میگویندشان

          کاین جهان چاهی است بس تاریک و تنگ///هست بیرون عالمی بی بو و رنگ

          هیچ در گوش کسی ز ایشان نرفت///کاین طمع آمد حجاب ژرف، زفت

          گوش را بندد طمع از استماع///چشم را بندد غرض از اطلاع

نظرات ()



نگاهی به جامعه شناسی خودمانی (حسن نراقی)
نویسنده: بابک سرانی آذر - شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱

جان فدای نفس نادره مردانی باد
که کم و بیش نگشتند به هر بیش و کمی



"جامعه شناسی خودمانی" را به اصرار دوستان و توجه به تمرکز ایشان بر کنایات و نغزهای نراقی طناز مطالعه کردم.

از همان ابتدا بدبینی مضر و تاسف انگیزی همراهم بود و نگاه محترمانه ای بر محتوای این کتاب پر تیراژ نداشتم.

گویا در ذهن خودخواهم، با اثری مشمئز کننده از پائولو کوئیلیوی بزرگ و دوست داشتنی یا کتبی چون "قورباغه ات را قورت بده" و "مامان من جیش دارم" برابری می‌کرد.

با خود می گفتم مثل همیشه هر چه بی معنی تر و مملو از اصطلاحات سنگینی که عموم نمی فهمند، موفق تر!

مقدمه قلقلک دهنده و یادداشتی بر چاپ دهم تا حدودی بر شقیقه ها فشار آورد و نمی‌دانم چه شد یا چه کرده بودم که رسیدم به بیت عجیبی که ماجرای من و "جامعه شناسی خودمانی" را رقم زد:

هیچ کس بی دامن تر نیست لیکن پیش خلق

باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم  (سعدی)

با خود گفتم تو هم بند رختی داری و دامنی تر، بسا تر و آلوده تر از نراقی و نراقی های این جامعه نراقی نشناس، پس تو هم بر آفتابش بیفکن شاید که قبول افتد.

نراقی در آغاز راه با تواضعی قابل پیش بینی قدم بر می دارد و به مخاطب خسته این روزهای خود وعده دوری از "ایسم"های رایج می دهد. چنین آغاز مبارکی خواننده معترض و ترسوی در اقلیت قرار گرفته این روزهای کشورم را به تجربه ای شگرف و تاریخی امید می دهد.

 مقدمه ای که با نام تولستوی آغاز شود پر واضح است که با دل خواننده "شریعتی زده" و "سروش آلوده" چه خواهد کرد.

می نویسد: اگر سر سوزنی به تامل وادارتان کرد این نوشته های بی رمق، همین پاداش من خواهد بود و چه پاداشی بالاتر از سهمی در تامل جامعه داشتن!

اشاره می شود به کتب پیشینی از همین جنس که به گواه نویسنده خوب و نیمه موثر بوده اند اما نقطه ضعف همگی در "سیاه و سپید دیدن" بوده است.

همان "صفر و صد بودن" همیشگی که این روزها وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشیم سوژه رهایی بخش و مناسبی برای ادامه حرافی است. خودمانیم بعضی چیزها واقعا صفر و صد هستند اما مثال نمی زنم که کدورتی پیش نیاید!

نراقی در ادامه می آورد: اصرار عجیبی داریم تا تاریخ 1400 ساله را چون پتکی بر سر ندانم کاری های همین چند دهه اخیر بکوبیم و در سایه این بهانه های مغولی و صفوی و قاجاری پنهان شویم.

او به ماجرای استعمار، استثمار و در لفافه، استحمار اشاره می کند که به مراتب بیش از ماجرای حمله اعراب و سایرین ما را به عقب سوق داده اند.

و جمله سنگین و مهم وی که : این وسط نقش خودمان چی؟

به راستی با اینهمه آبهای آزاد، جنگل های سبز و انبوه، معادن بزرگ، جغرافیای متنوع و اقوام گوناگون و مقتدر و ریشه دار چرا هنوز برای پاسخ دادن به این سوال مهم عاجزیم؟ " ما چگونه ما شدیم؟"

اگر بگوییم حکومت را برایمان آوردند و ما هیچ کاره بودیم و این را هم ثابت کنیم که تازه اول بدبختی است چرا که واقعا چرا اجازه داده ایم چنین کار احمقانه ای را با ما بکنند؟!

نراقی سپس به برخی آمار قابل استناد اشاره می کند و از ارقام نگران کننده ای درباره سوء تغذیه کودکان ایرانی، تعداد زندانیان، آلودگی هوا و غیره می نویسد و می گوید: به جای آنکه مدام خود را نجیب و شریف بنامیم یک بار از خود بپرسیم که چرا این قدر عقب هستیم.

هیچ بیماری در هیچ جای دنیا بدون شناخت علت مداوا نگردیده است.

و شعری از فریدون توللی در سال های بعد از 1340 و در اوج یاس اجتماعی:

ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند

تا داستان عشق و وطن باورت کنند

من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش

بس کن تو، ور نه خاک وطن بر سرت کنند

گیرم ز دست چون تو نخیزد خیانتی

خدمت مکن که رنجه به صد کیفرت کنند

گر واکند حصار قزل قلعه لب به گفت

گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند

بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز

دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند

پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه

خواهان که باز کاوه آهنگرت کنند

فصل اول:

"با تاریخ بیگانه ایم"

اکثر مردم به خصوص نسل جوان کشور که در دین ستیزی و دین گریزی به تعداد روزهای تلخ زندگی بی دلیل خود بهانه دارند، تاریخ را هم می گذارند به حساب تلخی های برآمده از آنچه خود دین می نامند.

گویا کسی که دل به تاریخ بسته و با آن رابطه ای دارد، فردی بریده از تکنولوژی، زمان حال و آینده است و شوربختانه آنکسی که از تاریخ بد می گوید فردی است به روز، روشن، پر از امید و آرزو و لابد کوهی است از ایده های آینده ساز!

اصرار نراقی بر درس گرفتن از تاریخ است نه حفظ تاریخ تولد و مرگ پادشاهان و ملتی که نتواند از گذشته خود درس بگیرد هرگز برای اصلاح آنچه در جبر تکراری تاریخ بر سرش می آید بختی نخواهد داشت.

آمریکا با تاریخ دویست و چند ساله خود به میزان 7 برابر تعداد همه دانشگاه های فنی، پزشکی و حتی برخی رشته های علوم انسانی، دانشگاه و مدارس عالی تاریخ دارد، آیا این قدرت اقتصادی و سیاسی غیر قابل انکار جهان در اهمیت دادن به تاریخ دچار نادانی و جهل شده و نمی داند که نسل روشنفکر و در حال حرام شدن ایرانی از این تاریخ که به عموی پیر شهرت یافته بیزار است؟ آیا مردم هزار قوم و هزار رنگ و هزار ایدئولوژی آمریکا به اشتباه تا این حد با چنگ و دندان از آموزه های تاریخی خود دفاع کرده و با غرور از آنها سخن می گویند؟

اشاره دقیق حسن نراقی به زمان عصیان مزدک و مزدکیان بسیار دقیق و اثربخش است:

ما که به دوران طلایی 2500 و اندی سال پیش دل بسته و مدام از این که با آن روزها فاصله داریم افسوس می خوریم آیا نباید بدانیم که اصولا پیدایش مزدک به دلیل ظلم و ستم و فساد و بی عدالتی در همان زمان بوده است؟

آنقدر پا برهنه و گرسنه دور و بر مزدک را گرفت که قباد ناچار شد از دستگاه بی عدالتی و فرعونی خود بیرون بیاید و حرف مردم بیچاره را گوش کند. چرا باید برای فرار از سیاهی های موجود به اشتباه و بیهوده و بدون هیچ اطلاعی از تاریخ، سیاهی های دوران ساسانی را مقدس و نورانی جلوه دهیم؟

در این تاریخ حداقل 2500 ساله چند بار، خدای من، چندین و چند بار دستگاه حکومتی از مردم روی گردان شده و روحانیون در لباس های مختلف ( مغ، زردشت، میترائیسم، یاران آناهیتا و بیا تا همین روزها...!) لباس قدرت و تزویر بر تن کرده اند و این مردم بی خبر از تاریخ دوباره شوریده اند و برای حاکمان عاری از عدل و ظالم بعدی زنده باد و مرده باد سرداده اند؟

چندین و چند تاریخ دویست ساله آمریکا در دل این بیش از 2500 سال فراز و فرود نهفته شده که ما حتی از یک مورد آن هم عبرت نمی گیریم و مطالعه آن را نیز نشانه عقب ماندگی و بیهودگی در جامعه توصیف می کنیم؟ همین است که بیهوده و مضحکانه به دنبال مقصرهای مجازی می گردیم، انگلیسی ها، پرتغالی ها، روس ها، این ها که بزرگتر از رومی های خونخواره و چنگیزیان وحشی نبوده و نیستند، ما چرا کوچک و کوچکتر شده ایم؟

 نراقی حق دارد، ما اصولا از حقیقت فراری هستیم و راهی را انتخاب می کنیم که راحت تر است حتی اگر اشتباه باشد!

و همین فرار از واقعیت و پیدا کردن اصل مشکل به سطوح بالاتر جامعه هم رسوخ پیدا می کند و یک وزیر چون از کودکی عادت داشته تا نسبت به اصل مسئله بی تفاوت باشد همین عادت را در ساختمان وزارت کشور هم رعایت می کند.

در سرآغاز هر حرکتی بهترین کار این است که به پنهان کاری های رایج خود پایان دهیم و حقیقت را دریابیم و راه درست را حتی اگر ساده ترین راه نیست انتخاب کنیم.

 نکته دیگری که حسن نراقی به سراغ آن می رود عادت به ظاهرسازی ما ایرانی ها است، در واقع ما (که نراقی به کنایه ای جالب می نویسد: منظورم شما نیستید، هموطن دست راستی شما است!) تظاهر می کنیم به درستی، مکنت، ثروت، ادب، نزاکت و غیره. 

 مشکل این جا است که ما نه تنها تاریخی سرشار از قهرمان داریم بلکه در این میان اگر بنده خدایی هم پیدا شود و ادعایی نداشته باشد ناگهان چنان به قهرمان تاریخی، ملی یا مذهبی تبدیل می شود که خودش و خانواده اش و خاندانش نیز باور نمی کند.

نظرات ()



آهِ بسم الله
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠

ادّعای زاهدیمان خوب که بالاگرفت؛

آهِ بسم اللهِ نُطقت ناگهان ما را گرفت

تا لب از لب باز کردی دین لامذهب پرید

در عوض این عشق لا کردار جایش پا گرفت

عشق آمد عشق آمد عشق آمد ناگهان

طاعتی که در وجود ما نبود از ما گرفت

واعظان شهر می گویند: باید بگذرید

بگذرید از هر چه غیر دین که در دل جا گرفت

گیرم: از این هم مسافرتر شویم اما چطور

بگذریم از راه حلهایی که دین از ما گرفت؟

■

حرف باطل گر چه گردن گیر آدم می‌شود

گفتن حق گردن منصور را امّا گرفت

(امیر حسین رحیمی زنجانبر)

86/8/8

نظرات ()



پارادایم شیفت با چاشنی شور حسینی
نویسنده: بابک سرانی آذر - جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠

چندی پیش یکی از دوستان فرهیخته و آگاه متنی درباره مشکلات پیش آمده برای خانواده نسرین ستوده منتشر کرده بود و این که دختر دوازده ساله‌اش را به خاطر نداشتن حجاب برای ملاقات راه نداده‌اند و آنها این نوروز را هم کنار مادر خود نیستند، متن به غایت غم انگیز بود و تکان دهنده و در پایان آن نوشته شده بود که اگر جای آنها بودید چه کار می‌کردید؟!

اما حقیر که متاسفانه به خاطر اصطکاک با برخی اخبار خاصه!! رنجش فزاینده داشتم در
ادامه اظهارات غم انگیز دوستان از این نوشتم که بگذارید بگویم چه کار می‌کردم و به
سراغ ترسی رفتم که معترضان کم یا زیاد ما را خفه کرده بود و می‌کند و همین معترضین این روزها کاری جز انتخاب گزینه لایک زیر تصاویر بزرگانی چون نسرین ستوده ندارند.

آن دوست فرهیخته البته دل‌آزرده شد و متن حقیر را به شدت توهین آمیز دانست، عذرخواهی بنده را قبول کرده یا نه نمی‌دانم اما در پاسخ قابل تامل او دو نکته اساسی وجود داشت که گویا قرار بود چون پتکی بر سر اشتباهات عقیدتی من فرود بیاید و اتفاقا
مایه مباهاتم شد که به چنین مواردی متهم می‌شوم.

اول اصرار من در نثر شاعرانه و شور حسینی بود و دوم زنده کردن ادبیات شریعتی و نوع نگارش آن دوست که برای آن مرحوم محتمل بر شهیدی که این روزهای ما را با خون ریخته شده بر زینبیه تضمین کرده بود حتی واژه مرحوم یا فلانی یا لااقل آن از خدا بی خبری چیزی خلاصه لقبی و صفتی مزین نکرد.

چقدر برایم افتخارآمیز بود که در پاسخ کوبنده آن عزیز دو نام برای نقد افکار مسمومم
انتخاب شده بود، اول معلم شاهد حسین و دوم معلم شهید شریعتی!

دوست عزیز و دردکشیده من که از نقد محتاطانه حقیر برآشفته‌ای، ستوده بزرگوار در روزنامه‌های جامعه، توس، صبح امروز و مجله آبان قلم زده و خاک قلم و کاغذ کاهی همان فضایی را خورده که من نیز در ریه‌های خود به یادگار نگاهشان داشته‌ام.

بی‌بی باران، وقتی اشک می ریخت من هم با بغض تو هم داستان بودم، من هم، ما هم اشک ریختیم.

در آن روز سیزدهم، در آن شهریور شوم که استاد حقوق در قفس شد، من هم با دیدن آن عکس تاریخی پیر شدم اما نیک می‌دانی که ستوده‌ها در جوانی با برکت خویش برای گذر از همان "پارادایم شیفت" با معلم شهید زندگی کردند، با فروغ و سهراب
گریستند و برای رسیدن به باورهای ناب بشری پله‌های هر چند فرسوده و بی مصرف صعود را با همین بزرگان طی کردند.

نوشته بودی که شما از "تحلیل" چه "داده‌های جامعه شناختی و روان شناختی" به این نتیجه رسیدی که من و امثال من در پشت سنگر مجازی پنهان شدیم تا مشکلی برایمان پیش نیاید؟

و من که از خلق چنین خشمی نگران شده بودم و هراسان از جسارت و توهین ناخواسته بگویمت که : با خواندن آن واژه " داده‌های جامعه شناختی" به یاد پله‌های سرد سوربون افتادم و مجسمه‌ای ساکت که ندیم معلم شهید بود. همان معلمی که این روزها زیر دین ستیزی و دین گریزی آلوده به خشم پنهان شده در ویترین لبخند بسیاری به خیانتکار تاریخی ایران زمین متهم شده است.

کدام ادبیات آن مرد که امروز افکارش مایه بدبختی جوانان فربه از روشن فکری و هنر و
آزادی خواهی شده این چنین دل شما را می‌آزارد؟ ادبیات هبوط در کویرش؟ ادبیات شیعه علوی، شیعه صفوی او؟ که پس از چاپ همان کتاب تازه به یاد نسل بعدی افتاد که نکند هر چه بر سرمان آمده از صفویان باشد!

کدام شور حسینی؟ همان شوری که آن درد کشیده دوران در اتاق نمناک پشت حسینیه ارشاد در دل فرو کرد و دم نزد؟

همان شور حسینی که این دلیران و آزادمردان چند سال اخیر که در کوچه‌های خالی فریاد می‌زدند : "نترسید نترسیم ما همه با هم هستیم" و سپس سریع‌تر از غزالان تیز
پرواز می‌گریختند در روز عاشورای او جان گرفتند؟ همان حسین راستی؟ نکند حسینی که قالب آن آزادمردان با نامش گریستند و خون دادند با حسین قاضی‌القضات و امیرکبیر و نه چه می گویم همین استاد نراقی دوست داشتنی خودمان فرق می‌کند؟

حقیر که حوزه مطالعاتم در علوم طبیعه بوده و به جبر اقتصاد و اجتماع مدتی خبرنویسی کرده‌ام، چند کتاب بیشتر در علوم انسانی مطالعه نکرده و مسلما کوچکترین ادعایی ندارم، شما که عمری در این راه بوده‌اید چرا با کلمات بازی می‌کنید و حق گویی و حق خواهی عده‌ای عامه چون من کمترین را به آلودگی با شور حسینی متهم می‌کنید؟

که شگفتا، که وا اسفاها، داشتن شور آنهم حسینی در روزگاری که بیش از هر زمانی به نامش و تاویل نامش محتاجیم اتهام ما باشد!

"پارادایم شیفت"! شیفت به چه؟ به روزگاری که مردم ایران، می‌دانی دوست عزیز، مردم ایران، یک بار دیگر شاید بد نباشد، مردم ایران، در آزادی مطلق و مدینه فاضله خویش خرسند از رهایی از شر همه ایسم‌ها و همه نام‌ها به تلنگر شبنم عشق لبخند هدیه دهند و لبخند هدیه بگیرند؟!

من کمترین، از همان خدایی که نامش این روزها زیر کتاب‌های کهنه و نخوانده کانت و
دکارت، کپک زده عاجزانه می‌خواهم چشمانم را از رویت چنین مدینه فاضله‌ای مطلقا
محروم گرداند و شمایان را در روزگاری عاری از چون منی، جاهل و غرقه در شور حسینی به تبادل آن لبخندی واگذارد که تماشایش نیز برایم دشوار است.

لبخندی که برای هدیه دادنش باید تحلیل "جامعه شناختی و روان شناختی" داشت، لبخندی که برای هدیه گرفتنش باید خدا را و خود را تکذیب کرد.

نظرات ()



هجرت
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

در آستانه هجرت بودم که تو صدایم کردی، درد بی مروت، خاموشی فریاد، علت،

صدایم کردی رفیق بیدار همه خفتگی‌ها، دوست خوبم، محصول شب‌های غم آلود تنهایی، نداشتن‌ها، دویدن‌های ترس، دلواپسی‌های مادر، من در آستانه هجرت بودم تا تقویمی نو را دراندازم با روزهای خوب با ماه‌های بهاری با فصل های بارانی،

آتش بگیرد دامنت ای رفیق، آتش زدی همه ورق‌های تقویمم را، گاه حقیقت از لبخند سفارشی یک طبیب رو به مادر تلخ‌تر است.

نظرات ()



چوب رب را بی صدا تو خورده ای
نویسنده: بابک سرانی آذر - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

در پی انتشار شعری از استاد خوشنویسی و شعر و کلکسیونر معروف امیر عاملی به استاد شجریان توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این

شعر جلب می نماییم :

در مقدمه این شعر آمده است: « در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»

گم شدی آوازه خوان پیر ما / گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش / خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت / خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف / در سر پیری شدی مغرور حیف

مطرب عهد شبابم بوده‌ای / مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود / بعد تاج اصفهان مطلوب بود

میزدی چه چه برای شیخ و شاب / با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست / یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال / کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد / زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی / مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان / که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور / کرد از مردم تو را صد سال دور

وقت پیری ناز کردی با همه / ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد / کم بگو از یأس ای استاد زرد»

 

جوابیه استاد شجریان :

مطلع گردیدم که این بنده را مورد خطاب قرار دادید .

با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .

خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان

گم نخواهد شد صدای ناز من / چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است / این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود / روزه دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم / من همان آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید / حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود / پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی / جاهلی؟ نه ،نه تو،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد / ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی مرده ای / چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان توست رویت بر زوال / هرکه شد خارج ز مرز اعتدال

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟ / او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان / گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه من شد دل پیر و جوان / معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم / نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد / ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است / بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس / کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم / بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد / آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو / رو ره عشق مرا ای دل بپو

توضیح: ( به دلیل ارادت شخصی این جانب به خوشنویسی استاد و شناخت نسبتا قدیمی از فعالیت های ادبی کم نظیر وی و از طرفی به این دلیل که استاد آواز مسلم موسیقی، میناکاری، چنگ، آواز، پرورش گل، شعر و تاریخ ایران زمین، محمد رضا شجریان در زندگی حقیر نقش عمیقی دارند بنده به خود اجازه قضاوت یا اضافه کردن حتی یک کلمه به این متن کپی شده را ندادم و امیدوارم خوانندگان محترم نیز با الفاظ زشت و ناپسند به استقبال این نوشته‌ها نروند)

نظرات ()



فارگیلیسی یا فینگلیشٰ بیماری خاموش نسل جدید
نویسنده: بابک سرانی آذر - جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠

بیش از دو دهه از دستور اکید و تاریخی مدیران دانشگاه های بزرگ اروپایی و آمریکایی پس از چندین هم اندیشی و گردهمایی به جزئی نگری و پرهیز از نگاه کلی به علوم مختلف و در سطح کلان به عالم هستی می گذرد.

مقامات دانشگاه های بزرگی چون هاروارد، آکسفورد و کلمبیا موفقیت های کسب شده را با افتخار در نامه خداحافظی خود همین نگاه جزئی و پرهیز از کلی گویی و کلی محوری عنوان کرده اند.

بر همین اساس شایسته است در نگرشی تازه و غریب به امور مختلف جاری در جامعه خسته و پریشان خویش به جزئیات بپردازیم و راه را بر چنگ اندازی بر ریسمان آسمانی و درختی که ریشه در اعماق زمین دارد ببندیم و پاها بر روی زمین محکم کرده، به جزئیات ملموس زندگی برسیم.

جزئیاتی که گاه در قدم اول برای توده مردم بی اهمیت، مسخره، پیش پا افتاده و حتی شاید التفات به آن ها مضر توصیف شود.

پزشکی را در نظر بگیرید که در تجویز دارو به بیمار عصبانی، بدبین، خسته، زخمی جسمی و روحی و دلخور از همه چیز و همه کس، به جای آنکه از قرص های کمیاب و جادویی و آمپول هایی که ریشه بیماری را یک جا می کند با خونسردی از چند حرکت ساده ورزشی، لبخند زدن و مصرف برخی میوه ها و سبزی ها سخن به میان بیاورد.

بخت چنین پزشکی برای بقا در میان این همه بیمار کم است اما موفقیت تاریخی او ستودنی است.

اکنون بر بام تهران بزرگ بایستید و با علم به انبوه این همه غم، اینهمه مشکل، اینهمه ناهنجاری و عقب ماندگی از مواردی چون رعایت حق تقدم، احترام به زبان پارسی و رعایت حقوق کودکان بگویید.

چقدر سخت است در این فضای کنایه و تمسخر بمانی و بمانی و به راهت ادامه دهی.

یکی از مواردی که شایسته همین تداوم و ماندن است همین مقوله زبان پارسی است.

به کشور همسایه خود ترکیه نگاه کنید، برای بسیاری از جوانان ناآگاه به حقیقت پنهان شده پشت ویترین تهوع آور این کشور، ترکیه نماد موفقیت، پیشرفت، دموکراسی و اقتدار است. کشوری که دروازه های فرهنگ، علم، دین، مدرنیته و حتی هویت خود را باز کرد و چشم انتظار هر عابری نشست تا غبار خستگی از پاهایش به سرانگشت حیرت و دلباختگی بشوید و شست.

امروز نسل جدید در ترکیه بر ای توصیف چند خطی خود در یک نامه معمولی در می ماند، که کیست، که چه یا که بوده است، زبان رایج در این کشور که از شکل گیری قوام کنونی اش حداقل 70 سال می گذرد، مخلوطی است از فرانسوی، انگلیسی، آذری، قفقازی، پارسی، عربی، اسپانیایی و روسی.

الفبایی که در این زبان مورد استفاده قرار می گیرد در ریشه آن لاتین اما مخلوطی است از ابزار الفبایی فرانسوی، اسپانیایی، عربی و حتی پارسی.

گوشه و کنایه ها، ضرب المثل ها و حتی کلام بزرگان این خاک نیز چنین معجونی است.

ممکن است عده زیادی از نسل جوان کشورمان بگویند: در عوض بهترین تولید لباس را دارند، آزادند، اکران روز هالیوود در سینماهای رویایی آنها است، روزنامه های فعالی دارند، مردمشان شادند و ....

کدامیک از این نکات را می شود انکار کرد، مسلم است که چنین است اما پای سخن کسانی بنشینید که فارغ از ویترین آنتالیا و مارماریس و استانبول اروپایی، ترکیه را می بینند و می شناسند و با غم کهنه و عذاب آورش همدمند.

سال 2009، به همت دانشگاه هاروارد بزرگترین کرسی هم اندیشی زبان بین دانشجویان نخبه ادبیات جهان تشکیل شد، هر کشوری میزی و تابلویی اما پشت میز 5 کشور هیچ دانشجویی ننشست: فیلیپین (اسپانیایی)، ترکیه ( عربی و فرانسوی و اسپانیایی و ....)، پاکستان (پارسی و انگلیسی و روسی و ...)، هند ( انگلیسی و پارسی و ...) و البته ایران! کشوری که خیلی ها آن روز به خاطر همان میز و همان نام آمده بودند تا شاید به همان بهانه غزلی، پندی، نغزی چیزی بشنوند و آرام بگیرند.

اما گناه از این دانشجویان نبود، آنها توانایی دفاع از زبانی را که زیر پای ملتشان له شده نداشتند.

هیچ دانشجوی ترک تباری طاقت شنیدن کنایه های رقیب آذربایجانی را نداشت و ندارد که زبانت کو؟ که تاریخت کو؟ و هیچ دانشجوی ایرانی توان مقابله با اندیشمندان منتقد زبان و دین و هویت ضد ایرانی و اسلامی را نداشت و ندارد که الفبای جهانگیرت کو؟ که هویت سر به آسمان کشیده و ریشه در اعماق زمینت کو؟

در چنین جوی نسل جدید ایران زمین چگونه به خود اجازه می دهد با استفاده از الفبای لاتین در فضای مجازی اشعار مولانا و حافظ را تا این حد خوار و حقیر نشان دهد؟

در چنین فضایی، نسل پر مدعا که از شدت روشنفکری دینی و غیر دینی در حال حرام شدن در فضای ملتهب و عقب افتاده شهر است چگونه حتی به فکر خیانت تاریخی و جاری به زبان پارسی می افتد که نه بیتی از شاهنامه بخواند که هیچ، حتی برایش اهمیت نداشته باشد که مقابل چشمانمان به تحریف این میراث صدبار عزیزتر از جانمان بپردازند و ما دم نزنیم.

نظرات ()



إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ (ما آنان را از گِلی چسبنده پدید آوردیم‏)

از این لوله به آن لوله، از آن لوله به این لوله، یادش به خیر دوران دانشجویی و فضای علمی دوست داشتنی که حتی تصور جدایی از آن عوالم برایم مسخره و غیرممکن بود، چه دست کم گرفته بودیم دست تقدیر و از این حرفها را!

استاد! ژن شماره 23 کانکسین جدا از کری، کار دیگری هم می‌کند؟ بله پسرم البته که کار دیگری هم می‌کند، اپران وابسته به مجموعه پپتیدی به دستور همین ژن البته وقتی روشن باشد به سمت منطقه تولید پروتئین لبخند حمله ور می‌شود.

استاد! در لحظه تعیین جنسیت، جدا از ژنوم و مخلفاتش چه عوامل دیگری دخیل هستند؟   کمی عاقل اندر فلان نگاهم می‌کرد و می گفت: خوب است خودت می‌گویی ژنوم و مخلفاتش! خب دیگر هیچ، ببینم مشکلی داری یا خواب زده شده‌ای؟

نه استاد، ببخشید نه هیچی منظورم این بود که مثلا شرایط اسمزی یا ضریب مواد تنش‌زا در محیط کروموزم هیچ دخالتی ندارند؟  نه عزیزم هیچ نقشی ندارند، فقط ژنوم، تازه مخلفاتش یعنی چی؟ مخلفات نداره پسرم ژنوم دیگه ژنوم.

حالا سالها از آن روزهای زیبا می‌گذرد روزهایی که من نه از فلسفه می‌دانستم، نه تاویل، نه تاریخ، نه حکمت و نه حتی دردم آمده بود از این همه ماجرای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و چه بگویم حتی ورزشی!

دست روزگار بود یا همان ژنوم لعنتی خلاصه پس از چهار سال لوله بازی در آزمایشگاه میکروبیولوژی شدیم مثلا خبرنگار و دنیای کوچکم که در یک دایره روشن و کوچک میکروسکوپ خلاصه می‌شد و البته عجب دنیای بزرگی بود برای خودش، حالا تبدیل شده به دنیایی به شدت خر تو خر و شیر تو شیر و روباه در روباه و موش در موش و گاو در گاو و به قول معلم شهید حتی شاید بوقلمون در بوقلمون ( مخصوص این روزها).

حالا وقتی ذکریات ابولقاسم دهنوی در باب خلقت آدم را می‌خوانم یاد ژنوم و مخلفاتش می افتم که لابد تاثیر داشته آن منطقه پپتیدی در اخراج آدم از بهشت و اثر گذاشته آن اپران هشت ژنی شروع کننده پروتئین منهای 35 در گمراهی شیطان و مهم بوده لابد میزان اسیدیته لایه حذف کننده RNA در خجلت حوا از رویت عورت و از این حرف‌ها!

خردگرایی هم حدی دارد آخر، نمی‌شود که با کتاب خدا بازی کرد، از عاقبت تیره خودت نمی‌ترسی از آه مادر بترس بچه، یک روز این فوت‌هایی که بعد از دعای آخر نماز به سمت انتهایی سالن پذیرایی می‌فرستد چنان گریبانت بگیرد که فرصتی برای توبه نداشته باشی ها!

دلم برای آن غفلت پاک و دوست داشتنی آن روزها تنگ شده، وقتی نه دانشگاهی بود و نه فرصتی برای مطالعه، من بودم و همان دو رکعتی که توانم می‌داد با همه نداشتن‌ها برای داشتن بجنگم با این چرخ بی مهر و محبت.

اصلا راست گفته‌اند که دانشگاه هم از مسائل وارداتی بوده بیایند و جمعش کنند این خانه فساد را، هر چه می کشیم از دست این دانشگاه است و این کتاب‌های لعنتی.

نظرات ()



جهل خنک
نویسنده: بابک سرانی آذر - یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

آمده بودند کوچه زیر و زبر کنند، یک جوی آب لازم داشت و برای همین منظور هم کل کوچه را کندند و ریختند به هم، کاری که در سه روز کارگری به پایان می‌رسید اکنون دو ماه است که در خاک و خاشاک فرو رفته و کسی نیست به فریاد ریه کودکان و سالمندان محل برسد.

البته که این بدبختی سوژه این مقال نیست اما صبح که برای آغاز یک روز خوب از خانه زدم بیرون از کارگر خسته و چروکیده‌ای که در سایه پناه گرفته بود پرسیدم: آقا شما نمی دانید کی قرار است این اوضاع تمام شود؟ و او گفت: آب خنک داری؟

شاید بهترین جوابی بود که تا حالا شنیده بودم، از آن جواب‌ها که عطار نیشابوری از حکیم پیر شنید یا از آن نغزها که دزیره به ناپلئون می گفت.

به راستی شاید این آب خنک بهترین درمان دردهای ما باشد، گاهی برای برطرف کردن مشکلات خود چیزی جز همین بی خیالی دم دست نداریم، شاید این جهل خنک ما را نجات دهد، شاید در سایه نشستن کلید مشکلات باشد، به ما چه که کوچه را کنده‌اند و خاک آن هر روز به چشممان می‌رود.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »