درباره نویسنده
بابک سرانی آذر
حجمی از استخوان و گوشت و خون و هورمون و مواد نگهدارنده با 30 سال قدمت در جستجوی راهی برای انسان شدن...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • کاهش تعداد تیم‌های لیگ به خاطر مردم
  • هجرت
  • چوب رب را بی صدا تو خورده ای
  • فارگیلیسی یا فینگلیشٰ بیماری خاموش نسل جدید
  • إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ
  • جهل خنک
  • شوخی‌های شیخ
  • حیف
  • خصوصی سازی کابوس فوتبال دولتی
  • تیتر نداریم
  • خبرنگار هستم یک ایرانی!
  • شهپر شاه هوا اوج گرفت
  • باور نمی کنم
  • پاسخی به تازه‌ترین شعر علیرضا قزوه
  • غزلی تازه از مرتضی امیری اسفندقه
  • به شکل تو
  • حسن ختام
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
کدهای اضافی کاربر



یادداشت‌های یک خبر نویس
کاهش تعداد تیم‌های لیگ به خاطر مردم
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠

پیشنهاد مقامات فیفا برای کاهش تیم‌های لیگ‌های حرفه‌ای اروپا بهانه‌ای شد برای بازنگری به وضعیت تیم‌های باشگاهی کشورمان ایران.

 چندی پیش رئیس فیفا در جلسه‌ای مشترک با رئیس یوفا پیشنهاد کاهش تعداد تیم‌های لیگ داخل هر کشور را روی میز هیئت مدیره مقامات فوتبال قاره سبز گذاشتند.

تنها ساعتی بعد مدیر بزرگی چون روسل مدیر عامل باشگاه بارسلونا از این پیشنهاد قاطعانه حمایت کرد اما با اعتراض اکثریت باشگاه‌ها مواجه شد.

این که در نهایت لیگ‌های حرفه‌ای اروپایی 16 تیمی بشوند یا نه، اتفاقی است که گذر زمان آن را روشن خواهد کرد اما مسئله مهم این است که چرا بلاتر چنین پیشنهادی داده است.

در این مورد می‌توان به جمله کلیدی رئیس فیفا در سخنرانی یک ساعته وی اشاره کرد که گفت: بحران اقتصادی دنیا را فرا گرفته و ما به خاطر کمک به مردم جهان باید هزینه‌های خود را کم کنیم.

با کمی تامل مشخص می‌شود که چه فاصله شگرف و تعجب‌آوری بین فوتبال حرفه‌ای مناطقی چون اروپا و فوتبال باشگاهی ایران وجود دارد و مشخصا نویسنده قصد بازنگری چندین و چند باره به این زخم قدیمی را ندارد.

آنچه در این فرصت زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد اینکه آیا با وجود تحریم‌های جهانی و مشکلات عدیده مدیریتی و اقتصادی در فوتبال نیمه صنعتی نیمه دولتی ایران زمان آن فرا نرسیده که به فکر کاهش هزینه‌ها و البته کاهش تیم‌های لیگ برتر ایران باشیم.

به جلسه بلاتر و پلاتینی برمی‌گردیم. آنجا که در قلب کشور سوئیس درباره فوتبالی فوق حرفه‌ای با استانداردهای رویایی و تاحدودی دست نیافتنی (برای فوتبال ایران) سخن گفته می‌شود.

کشور آلمان از سال 1963 بوندس لیگای نوین را پایه‌ریزی کرده و هنوز هم برخی کارشناسان بر این باورند که می‌توان این لیگ حرفه‌ای، منظم و فوق مدرن را به 16 تیم تقلیل داد.

این در حالی است که ثبات اقتصادی آلمان در جهان زبانزد است و از دید یک نویسنده آسیایی دلیلی برای نگرانی 18 باشگاه کاملا خصوصی و کاملا وابسته به مردم وجود ندارد.

در ایتالیا و اسپانیا نیز لیگ‌های حرفه‌ای 20 تیمی هستند و این در حالی است که آنها نیز به فکر کاهش تیم‌های حاضر در لیگ خود افتاده‌اند.

جالب اینکه معترضین به کاهش تعداد تیم‌ها به همان یک درصد معروف تعلق دارند که این روزها جنبش‌های مردمی در لباس 99 درصدی علیه آنها به خیابان ریخته و برای رهایی از نظام سرمایه‌داری شعار می‌دهند.

به راستی چه کسانی به طور مثال در اسپانیا مخالف کاهش تیم‌ها هستند. مالک هندی سانتاندر یا مالک اماراتی مالاگا؟

فلورنتینو پرس مدیر عامل باشگاه ثروتمند رئال مادرید که این روزها به خاطر جنبش‌های مردمی در مادرید و سایر شهرهای اسپانیا به شدت نگران 5 هتل 5 ستاره خود در سراسر جهان، 8 آکادمی فوتبال در آسیا و 18 فروشگاه زنجیره‌ای مطرح و تاثیرگذار در قاره اروپا است.

با این وجود نگرانی اعضای یک درصدی جهان نمی‌تواند مانع عملکرد قابل تقدیر فیفا باشد.

اکنون نگاهی به لیگ برتر ایران می‌اندازیم. جایی که بد نیست لااقل به خاطر رعایت نکردن استانداردهای پایه در فوتبال به فکر کاهش تیم‌ها باشند و باشگاه‌هایی که توانایی رعایت استانداردها را ندارند،‌موظف به ترک میدان شوند.

گفت‌وگوی میان مقامات یوفا برای رعایت استانداردها و مقایسه چنین دیالوگ‌هایی با فوتبال داخل به شدت تأمل برانگیز است.

آنجا که مدیر عامل بارسلونا در نامه خود به رئیس فیفا می‌نویسد: هر شش ماه یک بار بهترین جنس چمن فوتبال را معرفی کنید تا هر باشگاهی نتوانست آن را داشته باشد، اخراج شود.

در چنین شرایطی که استانداردها حول محور جنس چمن، نورپردازی محیط خبری و ارتفاع موکت تائید شده فیفا در تونل حرکت بازیکنان و خبرنگاران می‌چرخد، چه طور می‌شود از رعایت استانداردها در باشگاه‌های ایرانی سخن به میان آورد.

آنجا که هنوز در مسائل بدیهی چون تاسیسات بهداشتی، تهویه، آب آشامیدنی، جاده آسفالت شده و نیروهای امنیتی که گاه فرق میان تماشاگران و خبرنگاران را هم نمی‌دانند، بحث کارشناسی صورت می‌گیرد.

بد نیست مقامات فوتبال ایران هم راستا با سیاست‌های فیفا باشگاه‌هایی که در عمل هرگز خصوصی نیستند، و نمی‌توانند استانداردهای جهانی یا لااقل آسیایی را رعایت کنند، تعطیل کرده و خزانه مالی میلیاردی آنها را به مردم برگرداند.

 

نظرات ()



هجرت
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

در آستانه هجرت بودم که تو صدایم کردی، درد بی مروت، خاموشی فریاد، علت،

صدایم کردی رفیق بیدار همه خفتگی‌ها، دوست خوبم، محصول شب‌های غم آلود تنهایی، نداشتن‌ها، دویدن‌های ترس، دلواپسی‌های مادر، من در آستانه هجرت بودم تا تقویمی نو را دراندازم با روزهای خوب با ماه‌های بهاری با فصل های بارانی،

آتش بگیرد دامنت ای رفیق، آتش زدی همه ورق‌های تقویمم را، گاه حقیقت از لبخند سفارشی یک طبیب رو به مادر تلخ‌تر است.

نظرات ()



چوب رب را بی صدا تو خورده ای
نویسنده: بابک سرانی آذر - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

در پی انتشار شعری از استاد خوشنویسی و شعر و کلکسیونر معروف امیر عاملی به استاد شجریان توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این

شعر جلب می نماییم :

در مقدمه این شعر آمده است: « در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»

گم شدی آوازه خوان پیر ما / گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش / خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت / خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف / در سر پیری شدی مغرور حیف

مطرب عهد شبابم بوده‌ای / مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود / بعد تاج اصفهان مطلوب بود

میزدی چه چه برای شیخ و شاب / با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست / یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال / کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد / زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی / مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان / که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور / کرد از مردم تو را صد سال دور

وقت پیری ناز کردی با همه / ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد / کم بگو از یأس ای استاد زرد»

 

جوابیه استاد شجریان :

مطلع گردیدم که این بنده را مورد خطاب قرار دادید .

با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .

خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان

گم نخواهد شد صدای ناز من / چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است / این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود / روزه دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم / من همان آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید / حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود / پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی / جاهلی؟ نه ،نه تو،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد / ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی مرده ای / چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان توست رویت بر زوال / هرکه شد خارج ز مرز اعتدال

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟ / او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان / گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه من شد دل پیر و جوان / معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم / نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد / ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است / بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس / کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم / بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد / آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو / رو ره عشق مرا ای دل بپو

توضیح: ( به دلیل ارادت شخصی این جانب به خوشنویسی استاد و شناخت نسبتا قدیمی از فعالیت های ادبی کم نظیر وی و از طرفی به این دلیل که استاد آواز مسلم موسیقی، میناکاری، چنگ، آواز، پرورش گل، شعر و تاریخ ایران زمین، محمد رضا شجریان در زندگی حقیر نقش عمیقی دارند بنده به خود اجازه قضاوت یا اضافه کردن حتی یک کلمه به این متن کپی شده را ندادم و امیدوارم خوانندگان محترم نیز با الفاظ زشت و ناپسند به استقبال این نوشته‌ها نروند)

نظرات ()



فارگیلیسی یا فینگلیشٰ بیماری خاموش نسل جدید
نویسنده: بابک سرانی آذر - جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠

بیش از دو دهه از دستور اکید و تاریخی مدیران دانشگاه های بزرگ اروپایی و آمریکایی پس از چندین هم اندیشی و گردهمایی به جزئی نگری و پرهیز از نگاه کلی به علوم مختلف و در سطح کلان به عالم هستی می گذرد.

مقامات دانشگاه های بزرگی چون هاروارد، آکسفورد و کلمبیا موفقیت های کسب شده را با افتخار در نامه خداحافظی خود همین نگاه جزئی و پرهیز از کلی گویی و کلی محوری عنوان کرده اند.

بر همین اساس شایسته است در نگرشی تازه و غریب به امور مختلف جاری در جامعه خسته و پریشان خویش به جزئیات بپردازیم و راه را بر چنگ اندازی بر ریسمان آسمانی و درختی که ریشه در اعماق زمین دارد ببندیم و پاها بر روی زمین محکم کرده، به جزئیات ملموس زندگی برسیم.

جزئیاتی که گاه در قدم اول برای توده مردم بی اهمیت، مسخره، پیش پا افتاده و حتی شاید التفات به آن ها مضر توصیف شود.

پزشکی را در نظر بگیرید که در تجویز دارو به بیمار عصبانی، بدبین، خسته، زخمی جسمی و روحی و دلخور از همه چیز و همه کس، به جای آنکه از قرص های کمیاب و جادویی و آمپول هایی که ریشه بیماری را یک جا می کند با خونسردی از چند حرکت ساده ورزشی، لبخند زدن و مصرف برخی میوه ها و سبزی ها سخن به میان بیاورد.

بخت چنین پزشکی برای بقا در میان این همه بیمار کم است اما موفقیت تاریخی او ستودنی است.

اکنون بر بام تهران بزرگ بایستید و با علم به انبوه این همه غم، اینهمه مشکل، اینهمه ناهنجاری و عقب ماندگی از مواردی چون رعایت حق تقدم، احترام به زبان پارسی و رعایت حقوق کودکان بگویید.

چقدر سخت است در این فضای کنایه و تمسخر بمانی و بمانی و به راهت ادامه دهی.

یکی از مواردی که شایسته همین تداوم و ماندن است همین مقوله زبان پارسی است.

به کشور همسایه خود ترکیه نگاه کنید، برای بسیاری از جوانان ناآگاه به حقیقت پنهان شده پشت ویترین تهوع آور این کشور، ترکیه نماد موفقیت، پیشرفت، دموکراسی و اقتدار است. کشوری که دروازه های فرهنگ، علم، دین، مدرنیته و حتی هویت خود را باز کرد و چشم انتظار هر عابری نشست تا غبار خستگی از پاهایش به سرانگشت حیرت و دلباختگی بشوید و شست.

امروز نسل جدید در ترکیه بر ای توصیف چند خطی خود در یک نامه معمولی در می ماند، که کیست، که چه یا که بوده است، زبان رایج در این کشور که از شکل گیری قوام کنونی اش حداقل 70 سال می گذرد، مخلوطی است از فرانسوی، انگلیسی، آذری، قفقازی، پارسی، عربی، اسپانیایی و روسی.

الفبایی که در این زبان مورد استفاده قرار می گیرد در ریشه آن لاتین اما مخلوطی است از ابزار الفبایی فرانسوی، اسپانیایی، عربی و حتی پارسی.

گوشه و کنایه ها، ضرب المثل ها و حتی کلام بزرگان این خاک نیز چنین معجونی است.

ممکن است عده زیادی از نسل جوان کشورمان بگویند: در عوض بهترین تولید لباس را دارند، آزادند، اکران روز هالیوود در سینماهای رویایی آنها است، روزنامه های فعالی دارند، مردمشان شادند و ....

کدامیک از این نکات را می شود انکار کرد، مسلم است که چنین است اما پای سخن کسانی بنشینید که فارغ از ویترین آنتالیا و مارماریس و استانبول اروپایی، ترکیه را می بینند و می شناسند و با غم کهنه و عذاب آورش همدمند.

سال 2009، به همت دانشگاه هاروارد بزرگترین کرسی هم اندیشی زبان بین دانشجویان نخبه ادبیات جهان تشکیل شد، هر کشوری میزی و تابلویی اما پشت میز 5 کشور هیچ دانشجویی ننشست: فیلیپین (اسپانیایی)، ترکیه ( عربی و فرانسوی و اسپانیایی و ....)، پاکستان (پارسی و انگلیسی و روسی و ...)، هند ( انگلیسی و پارسی و ...) و البته ایران! کشوری که خیلی ها آن روز به خاطر همان میز و همان نام آمده بودند تا شاید به همان بهانه غزلی، پندی، نغزی چیزی بشنوند و آرام بگیرند.

اما گناه از این دانشجویان نبود، آنها توانایی دفاع از زبانی را که زیر پای ملتشان له شده نداشتند.

هیچ دانشجوی ترک تباری طاقت شنیدن کنایه های رقیب آذربایجانی را نداشت و ندارد که زبانت کو؟ که تاریخت کو؟ و هیچ دانشجوی ایرانی توان مقابله با اندیشمندان منتقد زبان و دین و هویت ضد ایرانی و اسلامی را نداشت و ندارد که الفبای جهانگیرت کو؟ که هویت سر به آسمان کشیده و ریشه در اعماق زمینت کو؟

در چنین جوی نسل جدید ایران زمین چگونه به خود اجازه می دهد با استفاده از الفبای لاتین در فضای مجازی اشعار مولانا و حافظ را تا این حد خوار و حقیر نشان دهد؟

در چنین فضایی، نسل پر مدعا که از شدت روشنفکری دینی و غیر دینی در حال حرام شدن در فضای ملتهب و عقب افتاده شهر است چگونه حتی به فکر خیانت تاریخی و جاری به زبان پارسی می افتد که نه بیتی از شاهنامه بخواند که هیچ، حتی برایش اهمیت نداشته باشد که مقابل چشمانمان به تحریف این میراث صدبار عزیزتر از جانمان بپردازند و ما دم نزنیم.

نظرات ()



إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ (ما آنان را از گِلی چسبنده پدید آوردیم‏)

از این لوله به آن لوله، از آن لوله به این لوله، یادش به خیر دوران دانشجویی و فضای علمی دوست داشتنی که حتی تصور جدایی از آن عوالم برایم مسخره و غیرممکن بود، چه دست کم گرفته بودیم دست تقدیر و از این حرفها را!

استاد! ژن شماره 23 کانکسین جدا از کری، کار دیگری هم می‌کند؟ بله پسرم البته که کار دیگری هم می‌کند، اپران وابسته به مجموعه پپتیدی به دستور همین ژن البته وقتی روشن باشد به سمت منطقه تولید پروتئین لبخند حمله ور می‌شود.

استاد! در لحظه تعیین جنسیت، جدا از ژنوم و مخلفاتش چه عوامل دیگری دخیل هستند؟   کمی عاقل اندر فلان نگاهم می‌کرد و می گفت: خوب است خودت می‌گویی ژنوم و مخلفاتش! خب دیگر هیچ، ببینم مشکلی داری یا خواب زده شده‌ای؟

نه استاد، ببخشید نه هیچی منظورم این بود که مثلا شرایط اسمزی یا ضریب مواد تنش‌زا در محیط کروموزم هیچ دخالتی ندارند؟  نه عزیزم هیچ نقشی ندارند، فقط ژنوم، تازه مخلفاتش یعنی چی؟ مخلفات نداره پسرم ژنوم دیگه ژنوم.

حالا سالها از آن روزهای زیبا می‌گذرد روزهایی که من نه از فلسفه می‌دانستم، نه تاویل، نه تاریخ، نه حکمت و نه حتی دردم آمده بود از این همه ماجرای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و چه بگویم حتی ورزشی!

دست روزگار بود یا همان ژنوم لعنتی خلاصه پس از چهار سال لوله بازی در آزمایشگاه میکروبیولوژی شدیم مثلا خبرنگار و دنیای کوچکم که در یک دایره روشن و کوچک میکروسکوپ خلاصه می‌شد و البته عجب دنیای بزرگی بود برای خودش، حالا تبدیل شده به دنیایی به شدت خر تو خر و شیر تو شیر و روباه در روباه و موش در موش و گاو در گاو و به قول معلم شهید حتی شاید بوقلمون در بوقلمون ( مخصوص این روزها).

حالا وقتی ذکریات ابولقاسم دهنوی در باب خلقت آدم را می‌خوانم یاد ژنوم و مخلفاتش می افتم که لابد تاثیر داشته آن منطقه پپتیدی در اخراج آدم از بهشت و اثر گذاشته آن اپران هشت ژنی شروع کننده پروتئین منهای 35 در گمراهی شیطان و مهم بوده لابد میزان اسیدیته لایه حذف کننده RNA در خجلت حوا از رویت عورت و از این حرف‌ها!

خردگرایی هم حدی دارد آخر، نمی‌شود که با کتاب خدا بازی کرد، از عاقبت تیره خودت نمی‌ترسی از آه مادر بترس بچه، یک روز این فوت‌هایی که بعد از دعای آخر نماز به سمت انتهایی سالن پذیرایی می‌فرستد چنان گریبانت بگیرد که فرصتی برای توبه نداشته باشی ها!

دلم برای آن غفلت پاک و دوست داشتنی آن روزها تنگ شده، وقتی نه دانشگاهی بود و نه فرصتی برای مطالعه، من بودم و همان دو رکعتی که توانم می‌داد با همه نداشتن‌ها برای داشتن بجنگم با این چرخ بی مهر و محبت.

اصلا راست گفته‌اند که دانشگاه هم از مسائل وارداتی بوده بیایند و جمعش کنند این خانه فساد را، هر چه می کشیم از دست این دانشگاه است و این کتاب‌های لعنتی.

نظرات ()



جهل خنک
نویسنده: بابک سرانی آذر - یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

آمده بودند کوچه زیر و زبر کنند، یک جوی آب لازم داشت و برای همین منظور هم کل کوچه را کندند و ریختند به هم، کاری که در سه روز کارگری به پایان می‌رسید اکنون دو ماه است که در خاک و خاشاک فرو رفته و کسی نیست به فریاد ریه کودکان و سالمندان محل برسد.

البته که این بدبختی سوژه این مقال نیست اما صبح که برای آغاز یک روز خوب از خانه زدم بیرون از کارگر خسته و چروکیده‌ای که در سایه پناه گرفته بود پرسیدم: آقا شما نمی دانید کی قرار است این اوضاع تمام شود؟ و او گفت: آب خنک داری؟

شاید بهترین جوابی بود که تا حالا شنیده بودم، از آن جواب‌ها که عطار نیشابوری از حکیم پیر شنید یا از آن نغزها که دزیره به ناپلئون می گفت.

به راستی شاید این آب خنک بهترین درمان دردهای ما باشد، گاهی برای برطرف کردن مشکلات خود چیزی جز همین بی خیالی دم دست نداریم، شاید این جهل خنک ما را نجات دهد، شاید در سایه نشستن کلید مشکلات باشد، به ما چه که کوچه را کنده‌اند و خاک آن هر روز به چشممان می‌رود.

نظرات ()



شوخی‌های شیخ
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

شیخ منصور بن محمد بن راشد آل مکتوم، این همان نامی است که این روزها زیاد در تیتر اول روزنامه های بریتانیا رویت می شود.

یک روز از فوتبال جزیره خسته می شود و تصمیم می گیرد تیمش را با همان اسم به لالیگا یا کالچو منتقل کند، یک روز هم عاشق فوتبال جزیره می شود و به تمام کارکنان باشگاه من سیتی هر یک پاداش 8 هزار پوندی می دهد.
او پیش از این قصد داشت کل سهام باشگاه رئال مادرید را به سبک باشگاهداری انگلیس خریداری کند، اما از فرط دموکراسی در فوتبال اسپانیا از این کار صرف نظر کرد.
هر چند وکیل این مرد ثروتمند اماراتی در این مورد پیش دستی کرده، اما حقیقت این است که وی اصولا حق انجام چنین کاری را نیز نداشت. بر اساس قوانین باشگاهداری در اسپانیا به خصوص در چهار باشگاه رئال مادرید، والنسیا، اتلتیک بیلبائو و بارسلونا نزدیک به کل سهام باشگاه متعلق به مردم است و مدیرعامل و اعضای هیات مدیره تنها 13 درصد از سهام باشگاه را به صورت مشروط تصاحب می‌کنند.
کلمه "مالک "، در باشگاهداری اسپانیا معنی ندارد و مدیرعامل با رای مردم انتخاب شده و باید به 3 زبان رسمی و زنده دنیا تسلط داشته باشد، در عین حال داشتن سابقه مثبت در مدیریت ورزشی، قبول شدن در امتحان اطلاعات عمومی فدراسیون فوتبال اسپانیا و داشتن حساب بانکی به ارزش کل ضرر مالی برآورد شده در یک سال آن باشگاه از دیگر شرایط برای نامزد شدن در انتخابات این باشگاه‌ها محسوب می‌شود.
اما فوتبال جزیره این محدودیت ها را نداشت و در آن نه از حساب و کتاب آلمانی خبری بود، نه از حضور مردمی فوتبال اسپانیا و نه مافیای خسته کننده ایتالیا!
شیخ 41 ساله هم راهی انگلیس شد تا در میان روزهای تکراری ابوظبی برای خود دل مشغولی مناسبی درست کرده باشد. او را در ابوظبی یا نیویورک دوم به نام منصور بن زاید بن سلطان آل نهیان می شناسند و در وصف او همین بس که پس از خیابان طولانی شیخ زاید، بلندترین خیابان ابوظبی نامش آل نهیان است و او با همین نام پدری اینچنین خوشبخت و ثروتمند شده است.
مرد جوان آل نهیان امید زیادی به تشدید بیماری آل مکتوم در دبی نداشته و از طرفی حتی اگر خلافت به آل زاید و آل نهیان هم برسد برادران بزرگ تر اجازه عرض اندام به وی را نخواهند داد، پس چه بهتر که او بزرگی و خلیفه گری را در فضای کوچکتری به نام فوتبال اروپا تجربه کند.
او پنجمین پسر امیر ابوظبی است و شماره پلاک اتومبیلش به نشانه اصیل بودن خون خانوادگی عدد یازده است، البته که مثل پلاک اتومبیل خلیفه امارات یک نیست اما همین دو تا یک کنار هم نیز به اندازه کافی به او اصالت می بخشد.
او پس از قبولی در مدرسه ابتدایی ابوظبی راهی آمریکا شد دبیرستان خود را با نمره ای قابل قبول پشت سر گذاشت و در رشته علوم سیاسی از دانشگاه واشنگتن فارغ التحصیل شد.
تفاوت این خلیفه زاده جوان با آبراموویچ بخت برگشته این است که او اساسا نمی داند مالیات چیست و در عمر پر از شادی و نشاطش رنگ فرار از مالیات یا حساب و کتاب را هم ندیده است.
یکی از شعارهای جالب وی سبز دیده شدن ابوظبی در تصاویر ماهواره ای بود که با توجه به بیابانی بودن منطقه بسیار رویایی و مضحک به نظر می رسید اما در مدت زمان 4 سال این معجزه به وقوع پیوست و امروز بازنشستگان آمریکایی و اروپایی آرزوی تعطیلاتی حداقل یک ماهه در ابوظبی را دارند تا در میان پارک های سرسبز و زیبای این منطقه به اصطلاح بیابانی به تفریح بپردازند.
برخی منابع اطلاعاتی در بریتانیا معتقدند که وی در اولین سال حضور خود در سمت مالک منچستر سیتی مبلغ 440 میلیون یورو هزینه کرده است و جالب این که وقتی حسابدار او از وی می خواهد زمانی برای شنیدن گزارش کار و هزینه های صورت گرفته اختصاص بدهد می گوید: حقوقت را دو برابر می کنم ولی قول بده تا دیگر به من گزارش کار ندهی!
ثروت او در حدی است که وقتی از او درباره ملک های خریداری شده در دبی و ابوظبی سوال شد ناگهان به یاد برجی افتاد که نیمی از سهامش را خریداری کرده اما پس از آن دیگر هرگز به یادش نبوده است!
او در دهه 90 با عالیه بنت محمد  بوتی آل حامد ازدواج کرد و نام پسرش را "شیخ زاید" گذاشت تا به خلیفه کنونی ثابت کرده باشد هرگز خیانتی در کار نیست و گوشه چشمی به خلافت ندارد.
او در سال 2005 با مانال دختر محمد بن راشد آل مکتوم ازدواج کرد و حاصل این دوم ازدواج رسمی دختری بود به نام شیخه فاطمه که با سن کمش از هم اکنون سهامدار کلان باشگاه الجزیره امارات و مالک دو باشگاه بزرگ و بین المللی اسب سواری در ابوظبی است.
شوخی های شیخ منصور هم معمولا قسمتی از زندگینامه او را در سایت های خبری تشکیل می دهد. او مردی خوشرو و اهل شوخی است و معمولا از افرادی که با او جدی حرف می زنند و اوضاع اقتصادی جهان را با جدیت پیگیری می کنند اصلا خوشش نمی آید. برخی در بریتانیا بر این باورند که بزرگترین شوخی او با دنیا خرید من سیتی بوده است.
منابع: ساکرنت، بیوگرافی ثبت شده در سایت خاندان سلطنتی امارات، گاردین و سایت رسمی باشگاه منچستر سیتی
انتهای پیام/

نظرات ()



حیف
نویسنده: بابک سرانی آذر - یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠

همیشه به دنبال مقصر می‌گردیم، کسی که او اول شروع کرده باشد، به قول معروف ریشه‌ای با مسئله برخورد می‌کنیم که نه ریشه را می‌شناسیم و نه مسئله را البته.

کار کار انگلیسی‌ها است، کار کار پرتغالی‌ها است، کار کار آمریکایی‌ها است، این وسط سر رئیس علی دلواری چه بیهوده روی خاک دلاوران جنوب غلتید و خون ستارخان چه مضحکانه روی چکمه ظلم چکید و چشمان میرزا کوچک‌خان چه بی سرانجام و بی دلیل اشک ریخت. نه؟

تفرقه میان اقوام مختلف باعث تضعیف اعتقاد، اقتصاد، اجتماع و اتحاد یک ملت می‌شود و ماجرا آنقدر پیچیده شده که یکی از همین میان بلند می‌شود و می‌گوید: ما که امت واحده‌ایم، ملت دیگر چه صیغه‌ای است؟ مرز و جغرافیا می‌خواهیم چه کنیم، همه جای دنیا سرای من است!

آنچه که امروز اسپانیا هفتاد تکه را سر پا نگاه داشته جهل مردم و بی خیالی نسل جوانی است که از زندگی خیابانی و غرق در افیون و توهم انتظاری جز خوشگذارنی بیشتر و لذت افزون‌تر ندارد، وگرنه به او چه که فرانکو به مردم کاتالونیا چه کرد و پادشاه با مسلمانان جنوب.

اما کارد که به استخوان برسد همین می‌شود که می‌بینید، مادرید می‌شود گوری که خوان کارلوس به دست خود حفر کرده و آندلوس می‌شود نبش قبر تاریخ برای بازآفرینی فریادی که قرن‌ها است در گلوی مسلمانان زخمی مانده و دم نزده.

از گندمزار نمونه بلوچ جز فقر و فلاکت و جنگ و فحاشی بین شیعه و سنی، عرب و ایرانی، دولتی و غیر دولتی و آدم و غیر آدم چه مانده؟

از کردستان بزرگ ایران‌زمین چه بگویم که امروز دوست جوانی به من می‌گوید: راستی دماوندتان را هم دیده‌ام زیباست، نظرت در مورد اورامانات ما چیست؟ و من نه که بلند بگویم، که می‌ترسم خشمش قابل کنترل نباشد اما در دل می‌گویم: دماوند ما؟ بیچاره مگر چه بر سر آمده که دماوندت را به همین سادگی از کف داده‌ای؟ بدبخت مگر از روی جسدم رد شوی که اورامانات را مانند بدن مسیح بین حواریونی اینچنین بی انصاف و جاهل تقسیم کنی.

آذرآبادگان را چه بگویم که امروز دم از بابک خرمدین می‌زند، آنکه جانش برای حفظ ایران رفت و خونش به پای خیانت یک تورانی فریب خورده ریخت اما امروز هواداران تراکتورسازی شده اند فرزندانش و فرزندان او که در درگاه کوروش کبیر به نیکی و بزرگی قدم می‌زدند با لقب تکان دهنده : "گورخرهای کوروش" خطاب می‌شوند!

معلوم است که در اوضاع مضحک خبری کشور نمی‌شود هر چیزی را نوشت یا هر چیزی را کنایه زد اما چطور می‌شود هر زشتی را از فوتبال آذربایجان و تاریخش زیر ذره‌بین تمسخر آلود خود آورد و برایش جوسازی کرد اما زشتی‌های جنوب، شمال، کویر و شرق را به خاطر به خطرافتادن امنیت ملی منعکس نکرد؟ بی انصاف‌ها مگر آذربایجان برای همین امنیت ملی اساس مشروطه را پایه ریزی نکرد؟ لامروت‌ها مگر همین تبریز جلوی دیکتاتوری پدر و پسری پهلوی خون نداد؟ امروز سازمان تربیت بدنی، فدراسیون فوتبال ایران و از همه جالب‌تر مقامات سازمان لیگ که همه می دانیم متشکل از کیانند، و چرا اینان!، برابر اهانت واضح هواداران ملوان بندر انزلی به مردم آذری زبان، اهانت تکان دهنده مردم آبادان به قوم تاوریژ و مردم آذربایگان، سکوت کرده‌اند تا مبادا امنیت ملی به خطر بیفتد، خوب است دستشان هم درد نکند اما شکسته شدن سکوتشان پس از ماجراهای استادیوم یادگار (همان که مردم سهند می‌نامندش) دیدنی و خواندنی بود. لابد امنیت ملی در آن صورت به خطر نمی‌افتد و البته که دلی و دل‌هایی هم خنک می‌شود پس از این تبعیض‌های فراموش ناشدنی.

نظرات ()



خصوصی سازی کابوس فوتبال دولتی
نویسنده: بابک سرانی آذر - پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

خودم می دانم که این موضوع چندان جدید و تازه نیست اما منت گذاشته تا انتهای این تاسف نامه با نویسنده همراه شوید.

یک هفته از اولتیماتوم جدی فیفا به فوتبال ما می گذرد، فوتبالی زخمی و خسته و بیچاره که دو تیم آبی و قرمزش به تازگی در لیگ قهرمانان آسیا تحقیر شده و دو تیم اصفهانیش برای میزبانی از رقبای عرب مشکل جا دارند.

اولتیماتوم فیفا به فوتبال ایران چندان پیچیده نیست و در این تک جمله خلاصه می شود: فوتبال را به مردم واگذار کنید.

چه جمله زیبایی، اما برای خبرنگاری که برای رسیدن به جایگاه خبرنگاران در تک استادیوم تا حدودی استاندارد ایران یعنی آزادی تکه تکه می شود و باید از 4 ورودی اصلی با کلی قسم و آیه بگذرد این جمله فقط یک آرزو است.

جالب اینجا است که فیفا از ایران خواسته این مردمی ساختن فوتبال را در همین دو ماه آینده صورت بدهد و این در حالی است که مردمی کردن یک شرکت کوچک صادرات و واردات در این مرز بوم آریایی از پروژه کشتن بن لادن پیچیده تر است چه رسد به مردمی کردن فوتبال!

البته فیفا هم این را می داند و اگر به غبغب پر چین و چروک بلاتر بر نمی خورد به احتمال فراوان توسط قالیچه ای، فرشی، بار پسته ای چیزی خلاصه  قضیه حل می شود.

وگرنه اگر فیفا می خواست فوتبال ایران را محروم کند هزار و یک بهانه بدیهی و کاملا قانونی در اختیارش بود. از نور خنده آور استادیوم ها بگیرید تا سرویس های بهداشتی و شعارهای سیاسی و مذهبی و وضعیت چمن و صندلی و جایگاه خبرنگاران و رفتار پلیس و حمل و نقل اطراف استادیوم و نوع انتخابات در فدراسیون و شیر مرغ و جان آدمیزاد!

 بلایی که بر سر تیم فوتبال استیل آذین آمد صرف نظر از اینکه هدایتی و هدایتی ها که هستند و از کجا می آیند اگر بر سر سایرین بیاید چه؟

حداقل یک سال از آن روزی که شفق مدیرعامل سابق تراکتورسازی تبریز گفت: سهام کامل تیم را به مردم می فروشیم گذشته و حالا مردم تبریز از خود می پرسند که راستی کدام سهام؟ راستی کدام تیم؟

مردم جنوب برای نفت آبادان می میرند، آنها که جنوبی هستند خوب می فهمند پیراهن شبیه برزیل بر تن بازیکنان نفت چه معنی می دهد و سوال دیگر اینکه این مردم که تیم فوتبال شهرشان را محرم خانه خود می دانند در کجای این فوتبال جای دارند؟

فدراسیون فوتبالی که یکی از بدیهی ترین مسائل ینی رعایت دموکراسی در انتخابات خود را زیر لایه های شلوغ رسانه ها پنهان کرده چگونه می تواند ادعا کند که در سال جاری فوتبال را خصوصی خواهد کرد؟

کجای این دیوار در حال فروریختن را بازسازی کنیم تا نریزد؟ اوضاع نگران کننده کمیته داوران را؟ زد و بندها و تبانی های غیر قابل انکار در دسته یک و دو فوتبال ایران را؟ اوضاع استادیوم هایی که هیچ شباهتی با استادیوم های نیمه استاندارد خاور میانه هم ندارند را؟

سوال دیگری که مطرح می شود اینکه اصولا این سول ها را از چه کسی یا چه کسانی باید پرسید؟ از جناب آقای همیشه خندان و آرام فدراسیون، علی کفاشیان؟ از مرد سکوت های آزار دهنده طبقه سوم، آقای نبی؟ از روابط بین الملل که از بین المللی بودنش بیشتر قسمت سفرهای خارجی آن مزه کرده، آقای ترابیان؟ براستی باید این همه سوال را از چه کسی پرسید؟

قرار است کمیته های نامحسوسی تشکیل شود و همه چیز و همه کس زیر ذره بین قرار بگیرد؟ اکنون باید بررسی شود که مثلا همین قضیه رای استیناف در مورد سقوط تیم ها به دست یک و دو به کجا می رسد و برادران نامحسوس فوتبال ما بالاخره چه تصمیمی در این مورد اتخاذ خواهند کرد؟

رئیس سازمان لیگ دسته اول فوتبال در این خصوص گفته است: ادب خانوداگی‌ام اجازه نمی‌دهد حرف‌های مدیران تیم‌های شاکی را پاسخ بدهم.

ای کاش در این میان کسی پیدا شود و ادب خانوادگیش اجازه دهد مردم آذربایجان و مشهد و جنوب ایران را از این نگرانی خارج کند!

بهروان در مورد اینکه پیامی‌ها گفته‌اند از کفاشیان بابت اینکه برای پرداخت بدهی‌هایشان تا پایان لیگ دست اول نامه داشته‌‌اند؛ تأکید کرد: کدام روز پایانی؟ آنها هنوز که هنوز است بدهی‌هایشان را پرداخت نکرده‌اند.

وی یادآور شد: حکم را ما صادر نکردیم و کسانی که احکام را صادر کرده‌اند باید پاسخگو باشند. ما مجری هستیم، یعنی اگر بخواهید در مورد برنامه مسابقات، قرعه‌کشی و از این قبیل مسائل بدانید، آنها را اعلام می‌کنم. در سایر موارد فقط مجری هستم و احکام را اجرا می‌کنم.

رئیس سازمان لیگ دسته اول گفت: در مورد احکام، کمیته‌های استیناف و انضباطی پس از بررسی، حکم صادر کرده‌اند و دیگر سایر موارد ارتباطی به ما ندارد. اگر هم ما رأی راعلام کردیم یعنی اینکه رأی در دست ما بوده است که آن را اعلام کردیم.

این فقط بخش کوچکی از اخبار منتشر شده از فوتبال تمام دولتی ایران است که برای خصوصی سازی خیز مسخره ای برداشته و مشخص است که فرجام این خیز بی معنی چه خواهد بود!

نظرات ()



تیتر نداریم
نویسنده: بابک سرانی آذر - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

جدایی صورت پف کرده و نکبتی از بالش کار ساده ای نیست، چاره ای هم نیست باید مثلا بیدار شد، حتی ادای بیداری درآوردن هم سخت شده.

همان شلوار و همان پیراهن مهم نیست هرچقدر پریشان تر مومن تر و به خدا نزدیک تر.

می زنم بیرون به امید زودتر تمام شدن روز و رسیدن به شبی دیگر، تاکسی مسیر اول و مثل همیشه علی که به آینه آویزان است و بوی سیر راننده که با عرق کهنه و مردانه اش حسابی ادغام شده.

به اتوبوس می رسم و مردمی که مراقب همه چیز هستند، یکی صلوات های غلیظش را با شماره انداز چینی می شمارد مبادا یکی کم و زیاد شود که حیف می شود اینهمه زهد و تقوا بر سر پل صراط. دیگری محو در بانوان انتهای اتوبوس، بی شک یا صلوات های امروزش تمام شده یا هنوز شروع نشده از بس که بدبخت است.

کارت اعتباری اتوبوس را از جیب بیرون می کشم، روی دستگاه می نویسد: اعتبار کافی موجود نمی باشد و من زبانم مو در آورد از بس که گفتم نمی باشد غلط است، همچین فعلی نداریم که نداریم.

اعتبارم با اسکناس صد تومانی که بیش از مهر مادرم ارزش دارد حل می شود و تاکسی دوم مستقیم، مستقیم، و هیچکس راه مستقیم را بلد نیست. مسیر عوض می کنم، پوست می اندازم و می رسم.

دوباره خبر، دوباره دروغ، دوباره مماشات و دقایقی که باید بگذرند تا ساعت کاری تمام شود.

من مفتخر به ختم رساله سه اصلم مردم، من بیمار تاویلم، من زیر بمباران صدام الفبای مصیبت آموخته ام، من از همان نسلم که رستم بود پهلوان، چرا کسی نگاهم نمی کند، مهم نیست فقط برسم خانه و پناه ببرم به حافظ نامرد، به مولانا جلال الدین بلخی که مثنوی اش را مدیون حمله مغول است و ما همه مدیون حمله مغولیم.

اگر چنگیز نبود چه بر سرمان می آمد، اگر مولوی آواره بیابان حجاز نمی شد چه خاکی در فقدان مثنوی معنوی بر سر می کردیم؟

خدا را شکر که چنگیز از ژنوم خود در همه ما ردپایی برجای گذاشت وگرنه نه کسی با شماره انداز چینی صلوات می شمرد نه کسی دروغ می گفت و نه کسی بی مولوی سر به بالش نکبت می گذاشت.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »